به ياس‌هايي كه حالا ديگر روييده‌اند قسم... استجب لنا يا حنان...

مهربان خدایم... عزیز دوست... سلام

خودت گفتی < ادعونی استجب لکم... >   مگر نه مهربانم ؟! ...

خواهش می‌کنم... به پاکی بهترین بندگانت... به صافی دل عاشقان قسم...

کمکش کن...

.

.نمی‌دانم کجاست... نمی‌دانم چه شده است... فقط می‌دانم که تنها تو می‌توانی یاریش کنی ای الله...

.

گرمی دلم و مهربان وجودم...

شما ای قدیمی...

شما که خوب... شما که دوست...

دعایش کنید...

ممنونم...

/ 32 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارغنون

روزهای به دنيا اومدنت رو هنوز به خاطر دارم دردهای مادر و بغض تو گلو مانده ی پدر از نگرانی نکند ترا از دست بدهد يا مادر يا هردو را! وچه قدر شيرين بود همه چيز وقتی انهمه شوق با برق نگاه معصوم و فهيم تو در هم می اميخت هنوز هم همان نگاه را داری لطيف عميق بزرگ و نافذ والبته گاهی سرشار از شيطنت جوانی حنا جان خوشحالم که اين قدر قشنگ می نويسی قلمت سبز باز هم به ابجی سر بزن يا علی

رومينا

حنا جووووووووووووووووونم: خيلی خيلی با احساسی. وقلم زيبات هر بار چشمه ی اشک را بر صورتم جاری می سازد. موفق باشی و می دانم که ميشوی

عطش زار

فاطميه رسيد ... ايستگاه صلواتی ما به راه است... يا علی ...

مريم جمشيدی

سلام عزيزم از وبلاگت خيلی خوشم اومد. ارغنون راست می‌گويد تو چشم‌های تيزی برای تماشا داری و قلب تيزتری برای فهم ارتباط خودت با خدا و هستی و بی‌کرانه‌ها. می‌دانم که خوب می‌توانی درک کنی منظروم از بی‌کرانه‌ها چه کسانی‌اند. آن‌ها همان نور واحدی هستند که گل نرگس تو و من و ما آخرين اين بی‌کرانه‌هاست. دوستت دارم مامان

نويد

حنا سلام

نويد

آفرين که آپ کردی بازم بکن... بازم ميام

نويد

خيلی دعايش کردم

بی نام

سلام خانه تکانی کوچکی به فرمان شما داشته ايم به ما سر ميزنيد؟