گفته بودم چو بیایی...

گفت:‌لحظه ای بایست

گفتم: ‌"رفتن به راه می‌پیوندد، ماندن به رکود" ایستادن چرا؟

گفت: امروز را یادت نیست؟

گفتم: همه روزها را به خاطر دارم خوب. اما امروز...؟!

گفت: امروز... عهد کرده بودیم... سالیان ِ پیش‌تر از این...

گفتم: عهد؟ ‌اینجا یا که در آسمان‌ها؟

گفت:‌ همیشه از آسما‌ن‌ها گفته‌ام و کهکشان. روی زمین اما غوغایی به پاست. اصلا اما، همه غوغای روی زمین را بیخیال. هر آدمی غوغاییست برای خودش. عهد کرده بودیم که وقتی آمدی زمین، غوغا کنی. من هم صدای غوغایی‌ات را برسانم به همه.

گفت: اما بعد... تو اشرفی روی این زمین. تو حتی بیش از همه دیگران بزرگی. که نه تنها زمینی. که زهره‌ای نیز!  تو مهربانی. دانایی. خوش‌وفا و قلبی. امروز هم روز عهدمان، روز شروع بود. مبارک بدار این روز را و غوغا کن، غوغاگر ِ من!

گفتم: "من برمی‌خیزم، چراغی در دست، چراغی در دلم" که عهد را وفا سِزَد...

***

+ مبارک باشه تولدتون:) با بسیاران آرزوهای ِ خواستنی.

/ 6 نظر / 20 بازدید
ناتانا

خب من سوالمو خوب نپرسیدم ولی تو خوب جواب دادی.یه خصوصی هم داری.

زهره

ممنونم حنانه جان همیشه و همیشه به من لطف داشتی ومن را شرمنده کردی امیدوارم یروز و شادباشی

غیر منتظره

"من برمی‌خیزم، چراغی در دست، چراغی در دلم" چقدر دلم چراغ و برخیزیدن! می خوااااااااااد

سبزک

حنا جون مرسی [زبان][قلب]

سبزک

این جا هم تولدهههههههههه؟‌ [پلک] مبارکههههههههههههههههههههههههههههه[هورا]