*صدای پای آب*

...

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می‌شنوم.

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزد.

و صدای سرفه روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار.

...

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل‌ها را می‌گیرم.

آشنا هستم با سرنوشت تر آب . عادت سبز درخت.

...

روح من در جهت تازه اشیا جاریست.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق سرفه اش می‌گیرد.

روح من بیکار است:

قطره‌های باران را. درز آجرها را. می‌شمارد.

روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه قرار دارد.

...

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن...

/ 0 نظر / 12 بازدید