"آرزوی دیرینه برآورده شو!" یا "ناز ٍ چند نفرو بکشم من؟"

از همون دبستان که کودک بودم شروع شد. اول حمیدین، بعد فائزه  والهام، بعد محدثه. یادمه همیشه سرِ اینکه من دوستِ کی باشم دعوا بود. خانم طباطبائی دائم زنگ تفریحا جمعمون می‌کرد و می‌گفت بچه‌ها باید همه با هم دوست باشید. حنا مال یه نفرتون نیست. این مسخره بازی ها رو تموم کنید. فائزه و الهام منو از دست حمیدین پشت درخت قایم می‌کردن. حمیدین می‌رفت عین کیف و کفش منو می‌خرید. هر روز مامانمو می‌خواستن مدرسه! آخر، سال چهارم بود که آروم شد و محدثه و من، کمی آروم و به دور از بقیه با هم دوست شدیم. امام باز سال پنجم... الهه. یه سال از من کوچیک‌تر بود. دائم اما نامه و هدیه و... . من بچه بودم. واقعا و جدا هیچی توی مغزم نمی‌رفت و بیاد. پنجم احساس می‌کردم انقدر بزرگ هستم که باید به الهه چیزای خوب یاد بدم. اما یادم نیست که بالاخره چیزی ازم یاد گرفت یا نه.

رفتم راهنمایی. فرشته اضافه شد. الهه پررنگ‌تر شد. سمانه. و بازم محدثه. و سارا. دعواهای من و محدثه که می‌گفت من می‌خوام فقط دوست من باشی. خیلیای دیگه که اسماشون یادم رفته. هانیه و مهسا. چقدر توی کلاس خوش می‌گذشت و بیرونش نه. تنها چیز پررنگی که یادمه این بود که تونستم به دوستیم با الهه جهت بدم. و به محدثه هم بفهمونم که نمیشه که تنها با یک نفر دوست بود. با فرشته و سارا به شدت رعد و برق دعوا کردم. با سمانه زیاد شوخی می‌کردیم.

دبیرستان هم رسید. همه چیز آروم شده بود و از اون جنجال افتاده بود. امام عملا فشارهایی که روم بود بیشتر شده بود. دیگه بزرگ شده بودیم و می‌فهمیدیم. آدما منطق خودشونو داشتن. حالا نسبت به همه اونایی که بهم علاقمند بودن احساس مسئولیت می‌کردم. علاوه بر آدمای مدرسه، دوستای دیگه‌ای هم داشتم. آدمای دیگه‌ای از دنیای مجازی و حقیقی و این شهر و اون شهر حتی، همین رابطه مرید و مرادی رو شروع کرده بودن. به معنای واقعی کلمه برای دونه‌دونه‌شون سنگ تموم گذاشتم. همیشه و هرلحظه‌ای که نیاز بهم داشتن بودم. الحق تحملشون می‌کردم و یک کلمه هم نمی‌گفتم و تا الانم نگفتم. گاهی خسته شدم و فکر کردم دیگه بس-ه-.پس کِی به خودم برسم. اما نتونستم. وقتی می‌دیدم با یک کلمه ی من، ممکنه راهِ یک عمرشون تغییر کنه، وقتی می‌گفتن نمی‌تونستیم تصمیم بگیریم اگه نبودی، یا می‌گفت مثلا، توی تست خلاقیت پرسیدن از کی بیشترین تاثیر رو گرفتی و از این دست سوالا و من نوشتم حنا و خیلی حرفای دیگه، من چه جوری می‌تونستم حنا نباشم. بازم سنگ صبور و راهنمای راهشون موندم.

نه! مغرور نیستم که اینارو میگم. نه به مولا. که فقط خسته‌ام و خسته و خسته. که توی تمام این سال‌ها، تنها آرزوی من این بود که یک نفر هم باشه که حنای من باشه. تنها دعایی که همه عمرم یک سره کردم و ازت خواستم، همین یکی بود. و چند سال بعد اتفاقی که افتاد، حیرون شدم. که نتیجه دعاهام اینه خدا؟‌ وقتی نقش حنا بودنم تا توی خونه هم گسترش پیدا کرد و همه همه همه لحظه‌هام وقف حتی یک قدم بالاتر رفتن دیگران بیشتری شد که مریدانه و احاطه‌ام کرده بودند، شاید مدت زیادی نبود که شناخته بودمت. اما خوب بودی. من تصمیم نگرفتم. من ناخودآگاه دوستت داشتم و پنداشتم. بیشتر از این گفتن تکرار مکررات است. فقط من هم اذیتت کردم مثل همه آدمهایی که اذیتم کردند. بعدها خداروشکر می‌کردم از اینکه هستی. اعتراض هم داشتم. که چرا هیچ وقت نمی‌شود راجع به چیزهاییکه دوست دارم با تو بحث کنم. به هرحال اما حاضر نبودم از دستت بدهم. اما حالا که نمیدونم چی شد که به این‌جا رسید. به این‌که بحث کنیم که اصلا دوست بودنمون درسته یا نادرست، به این‌که من این همه شرمنده ات باشم و نتونم از شرم هیچ حرفی بزنم. به این‌که مستأصلِ واقعی شدن رو تجربه کنم، به تو واگذار کردم این تصمیم رو. تصمیمِ چه جوری بودن ادامه این راه رو.

این وسط من فقط یه حرف دارم. که مولا... به پایه های عرش و به آسون‌های پهن قسم، پریشونی سیزده ساله ام رو ناپریشون کن. با هر کسی و هر راهی که خودت بهتر می‌دونی. که من اهل معامله نیستم که بگم عوض اون همه آدما، این یه نفر. اما لااقل میدونم شما اهل درمونید. نه وعده و نسخه.

***

+نه فقط برای مولا و نه فقط برای تو، بلکه برای تک‌تک‌ اونایی که غمتون خوردم و غمم نخوردید.

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام وقتي خوندم داغ دلم تازه شد، يادم افتاد به سيد محمد كسي كه شايد مراد من بود و.... نه من كه خيليا مريدش بودن اما بين من و اون يه بدن فاصله بود ... شايد من هم شده بودم مرادش شايد ... با اين كه دوسال ازم بزرگتر بود، من اول دبيرستان و اون سوم ... توي يكي از بهترين دبيرستاناي شيراز ... از بين اون همه آدم به قول خودشون باهوش سيد ممد شد مراد من تنها ...يادمه يه روز يه شعر برام نوشت كه هنوز تو گوشم مي پيچه : من ديوانه كه باشم كه خريدار تو باشم / حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم ... نمي خواستم مريد كسي باشم و اون هم نمي خواست مراد كسي ... واسه همين شديم داداش هم ... منم نمي خواستم مراد باشم ..هي دوست پشت دوست و با آدمايي با فاصله ي يك عمر زندگي تفاوت دوس شدن ...كسايي كه فقط تو رو ديدن ولي ممد تورو شنيد ...هي اين و اون ريختن روي سرم ...ولي خداشاهده نمي خواستم دل اون پسر رو بشكونم ...ولي خب شكست ... واسه همين خدا داداشم رو ازم گرفت ...سيد ممد صنعتي شريف قبول شد و پر ! بينمون يه فاصله افتاد به اندازه ي دو سال بلكه بيشتر ... دوسال رفت و من ممد رو نديم ... كي چشم زد ما دو تا رو ؟...حالا افتادم دنبال شماره

محمد

ممد رو نمي تونم بگم كه كي بود يا كي نبود .... از سكوتش تا خداش ...از اخلاقش تا سكوتش ...از دلش تا دلم ...از غمش تا غمم ..هنوز كه هنوزه توي چهره ي اين و اون دنبالش مي گردم و هنوز هيشكي رو حتي مثلش هم پيدا نكردم ... حتي توي چهره ي مسعود كه شيش هفت سال بينومون فاصله بود .... بايد بهش بگم مي دونم مقصر من بودم كه بينمون فاصله افتاد مي دونم من بودم كه دل شكستم ... ولي تو كه خيلي بامرام تر از اين حرفابودي ... بگذريم و رها كنم اين حرفاي بيهوده رو ...مي خواستم بگم كه از كسي كه دوسش داري جدا نشو كه حسرتش يه عمر مي مونه رو دلت .... اين روزا من رو هم دعا كن ... يا حسين

غیر منتظره

آخی! خب حق داری که تو همزاد جان[بغل] چرا همزاد؟ خب یعنی تو سه سال دم ِ در دنیا بودی نمیومدی تو کلک؟[نیشخند]

نعیمه

حق داری و حق دارم و حق داریم.... میدونم پرروییه اگه بگم تنها که"ببخش". اما تو بگو چیکار کنم؟[سوال]

آخرین برگ

برای تک‌تک‌ اونایی که غمتون خوردم و غمم نخوردید. بازم گیر دادم به ژینوشت:دی امیدوارم اونی که دوست داری بشه خدا به صلاحت کنه

سحر

حنای عزیزم...امیدوارم همیشه سد و خوشحال و موفق باشی....دلسوز بمونی امادلسوزم داشته باشی...

ناتانا

یه چیزی اون ور تر از جان کاه!!!!انگار خنجر فرو کنن تو قلبت....تا ته ِقلبت می سوزه.... ------------------------------------- من که نه هیچ وقت مرید کسی بودم و نه کسی مریدم بوده...راحت...!!!! ولی امیدوارم همون که می خوای بشه!

سوادقریه

وای حنا چقدر این نوشته ها آشنا بود / از دل من انگاری.. حتی بعضی اسما هم شبیه بود مثل سارا.. منو با خودت بردی دختر...