میدونم میدونی،
که این امروز و فردا کردنها،
دستِ آخر
پشیمونیش ِ که میمونه.
پس بپرس.
بپرس،
تا بگمِت
اون قلممو، مال کدوم قوطیِ رنگه...
***
پیوست: دلم میخواد گدای آکاردئونزن باشم... دقیقا و بیکم و کاست، "گدای آکاردئونزن"!
پیوست٢: تو تاکسیِ تجریش-انقلاب وقتی چشمم رو از خواب، جلوی مؤسسهِ باستانشناسی باز میکنم و یادم میاد از نمایشگاه خوابم برده، حیرت میکنم! اما طولی نمیکشه که حسرت جای حیرت رو میگیره. که داشتم خواب اون بازیهایی که باید فرق دو تا تصویر رو پیدا میکردیم رو میدیدم... چند وقته نکردم از اون بازیها من؟!