
سبز، اما سرخ...
تو هم از زمستان شروع کردی. برف ها که آب میشدند، دانه ریختی. تو هم از سپید شروع کردی. آبها که به خاک میرفتند، کاشتی. تو هم انتظارِ بهار و شکوفه هایش را کشیدی. تو هم همهِ زمستانش را دعا کردی که برویَد. تو بهار را دیدی. شکوفه اش را. شکوفههایش را. تو سبز ِ نو و تَروتازهِ بهار را بوئیدی. زورَق به آب انداختی. تو پرواز مرغان صبح را به فال نیک گرفتی و پارو تکاندی. بهاران بود و تو یادِ زمستان میکردی. که چه خوب که کاشتی و رویاندی. ابرهای عالم بر تو باریدند. تو دم برنیاوردی و بر تمام اشکها قایق راندی. فکر تابستان بودی، چنان که فکرِ بهاران. تو آفتابِ ظهر را هم چشیدی و بالیدی. اکنون مدتها بود میراندی. پارو از آب برکشیدی. شب رسیده بود. دست به آسمان بلند کردی و سپاسش،خواندی. شکوفههای سُرخَت درآمده بودند. سرخ شده بودند. تو شکوفه دادی. شکوفههای سرخ.
تو سبز بودی، ابرها باریدند، آفتاب تابید، پلی ساخته شد -ساختی- ،رنگین کمانی. تو سرخ شدی. سبز شدی و روئیدی. سبز، اما سرخ...
***
پیوست: چاپ شده در هفتهنامهِ فلان، ضمیمهِ روزنامهِ ایران، در شهرِ فلان، به تاریخِ فلان و با مدیریتِ فلان حتی! با عکسی از هادی آبیار.
پیوست: "در عصر ِ ما
خرد
به رهروی تنها میماند
مبهوت همهمهِ ماشینها
خیابانی از شب
رانندگانی از تبارِ شتاب
در مسابقهای پوچ
به سوی مقصدِ هیچ..."
طاهره صفارزاده - روشنگرانِ راه
پیوست٢: میتونیم دوستای خوبی -خوبتری- برای هم باشیم. ازونجایی میگم اینو، که نمیتونم بگمش! اما من قولشو بهت میدم بهنوش خان!
پیوست٣: خوب باشی... خوب بمونی.