دردانهام سلام.
خدا کند که هنوز هم اینجا را بخوانی. آن روزها که این همه بیوفا و کج سلیقه نشده بودم، وقتی برایت مینوشتم اینجا، لحظه ای هم شک نمیکردم که مبادا نخوانیاش. فکری که نکند جواب نگیرم هم حتی برایم بیمعنی بود. روزها و شبها حتی،همه خوب بودند. آن موقعها که "من" وظیفه محور بود. تکلیف محور. تکلیفی که ریشه اش در استعداد بود، نه میان منافع. ما شعار میدهیم همه مان. تا به گوشمان میخورد "منافع"، خودمان را کنار میکشیم و مطمئنیم که فکر کردن به "منافع ِ من" حتی در مخیلهمان هم نگنجیده است و مهمتر، نخواهد هم گنجید. ما اکثر روزها ساعتمان را سفت به مچمان میبندیم و از خانه میزنیم بیرون، سوز سرما و آتش گرما را تحمل میکنیم و میدویم برای رخنه در استعدادمان-استعدادهایمان-. برای عمل به تکلیف. تکلیفی که برای بهبود ِ اوضاع مکلفمان کرده. آری! ما اما همهمان شعار میدهیم و مطمئنیم که "منافع ِ من" میان لحظاتمان جایگاهی ندارد. بعضیهایمان هستیم پای شعارمان. اما مغروز به آینده و بیدرنگی به آن از بابت اشتباه احتمالی. بعضی دیگرمان هم هستیم پای همان شعار، اما ترسان از آینده، با مراقبت از اشتباه احتمالی. بعضیهای ما اکثر صبحها ساعتشان را محکم که میبندند به مچشان، حواسشان هست که عقربهها لحظه ای بعد دیگر این ترکیب را نخواهند ساخت و دیگر، این نیستند. حواسشان به سوز سرما و آتش گرما هم هست. که میتوانند هم سببساز حادثهای باشند و هم باعث پدیدهای. ما اگرچه همهمان برای تکلیفی میدویم که "بهبود اوضاع" ما را به آن مکلف کرده، اما وقتی حواسمان به چند لحظه، ساعت، روز، ماه، سال، دهه، قرن، هزاره، سال نوری و... بعدمان نباشد و به آن مغرور شویم، میزنیم و دویدنهای خالصانهی قبلمان را هم میشکنیم. و اگر این بیاشکال بنماید، چه فایده از بهبود؟
کاش هنوز اینجا را بخوانی. اعتراف میکنم آن روزهایی که دنبال تکلیف دویدنَم، ریشه در استعدادم داشت، حواسم به عقربهها نبود. که امروز این اندیشهی "تا کِی برای دیگران بودن؟" آشفته بازار روزگارم را سبب شده است و مرا درگیر منفعت خودم کرده از "پس چه کسی برای من" زمزمه کردنها. کاش مرا ببخشی، به بخشش ِ لایُدرَکات. و دستم را بگیری و بار دیگر به من اطمینان کنی. به حرمت ِ نیّتی که تو خود میدانی جز برای تو نیست و انشاالله برای تو خواهد ماند.
فردا که بیایی... حرفها دارم برایت.
***
+ متن ربط مستقیم و تقریبا غیرمستقیمی به عکاسی ندارد. تیتر نقلِ قولی از مهران مهاجر بود. ارتباطش به متن، صرفا به خاطر مضمون مشترک است.
آسمان شکافت و
ماه
به دنیا آمد!
***
+ من اصلا هرجای تاریخ را که میگردم، همۀ قصهها را که زیر و رو میکنم، دنبال هر کهکشان و ستارهای را که میگیرم، هر کتابخانهای را که بالا و پائین میکنم، هر دفتری از بزرگان را که ورق میزنم، هر قانونی از اعتدال را که پیگیر میشوم، هر جرعۀ آسمانی بودن و ماندن، هر فال از زمینی بودن و نماندن، هر جایِ بهترین بودن را که نگاه میکنم،
از تو شایستهتر و کاملتر و مهربانتر... نمییابم که نمییابم!
+ اینها به کنار، ماندهام این اول بهمن، چگونه عظمتت را تاب میآورد بیمانند؟ "تولّدت مبارکت!"
+ از من خوششانستر نیست! روی کلِّ این زمین و سرزمین. که مامانِ من شدی فقط!
یه گاز ِ محکم ازش میگیرم. سیب ِ زردِ بدون شاخه! دکمه پلی رو میزنم.
"تا کِی به تمنّای وصالِ تو یگانه..."
جیغ، فریاد، قهقهه، آواز، بیَّر بپَّر...
"جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه..."
سیب زردِ بدون شاخه یه گوشه پرت شده، کش از موهام باز، مائده از پا افتاده و داره قهقهه میزنه. فنر تخت دیگه داره در میره! من اما تو یه عالمِ دیگهای... به یزد فکر میکنم. به بعد امتحانا و ژوژمانا البته. به عید و اووووه تا غذای لبنانی! به نقش رستم و کعبه زرتشت خواستنم و یخیِ هواش. به آهنگایی که من خوندمشون و توی موبایلم بود و پرید که پرید. به خشایار که دیگه خستهَم کرده بس که سخت و محکم ه! به شوهر مائده که پَشنگ باشه یا فِشنگ. به عرق بیدمشششک. به لیموشیرینایی که شبیه پرتقال شدن! به ١٢٠٠ تومنی که همه موجودی امروزم بوده و حالا حتی ۵٠٠ تومنش مونده!
"مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه..."
جییییغ میزنم و همهِ صدام رو خالی میکنم و میگم خاخوووور جاااااااااااااان!
چه هیچّی نمیخوام از خدا، وقتی میشنوم، جانِ خاخوووور جااااااااااااان...
"اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه..."
تو اگه کوهی،
من یه رشته کوهم...
گفت:لحظه ای بایست
گفتم: "رفتن به راه میپیوندد، ماندن به رکود" ایستادن چرا؟
گفت: امروز را یادت نیست؟
گفتم: همه روزها را به خاطر دارم خوب. اما امروز...؟!
گفت: امروز... عهد کرده بودیم... سالیان ِ پیشتر از این...
گفتم: عهد؟ اینجا یا که در آسمانها؟
گفت: همیشه از آسمانها گفتهام و کهکشان. روی زمین اما غوغایی به پاست. اصلا اما، همه غوغای روی زمین را بیخیال. هر آدمی غوغاییست برای خودش. عهد کرده بودیم که وقتی آمدی زمین، غوغا کنی. من هم صدای غوغاییات را برسانم به همه.
گفت: اما بعد... تو اشرفی روی این زمین. تو حتی بیش از همه دیگران بزرگی. که نه تنها زمینی. که زهرهای نیز! تو مهربانی. دانایی. خوشوفا و قلبی. امروز هم روز عهدمان، روز شروع بود. مبارک بدار این روز را و غوغا کن، غوغاگر ِ من!
گفتم: "من برمیخیزم، چراغی در دست، چراغی در دلم" که عهد را وفا سِزَد...
***
+ مبارک باشه تولدتون:) با بسیاران آرزوهای ِ خواستنی.
من چه بی خِیرم آخه. بودنِ شماهای هر روز کافی نیست؟! که خودمو میندازم اینجوری تو دو هفتۀ مسموم از پیتزای مرغ و به بهونهَش هیچی نمیخورم و میگم فقط پیتزای مخصوص!؟ نمیدونم انصافُ خدا آفرید تومون یا که تقسیم کرد بینِمون؟ که یَحتمل تقسیم کرده و من ِ بیحواس، نبودم اون موقع. چه بیانصاف موندم من اگه بودنِ ل.ن و م.ت.ب و م.ا رو قدر ندونم، که خب نعمت پس یعنی چی؟ جز اینکه وقتی هِی میری و نمیری، میای و نمیای، میگی و نمیگی، روی دلتنگیشونو با تو بذارن و توام بدونی یه اتاقکی هست ک میتونی بشینی توش و لم بدی و بگی و گوش بدن و مطمئن باشی که میفهمن...
مهتابی که نوشتی جلوم که
"من هر روز تنهایی ام را دست نخورده به خانه میبرم..."
بنویس از طرفِ من جلوت که
"نبر تنهاییت رو خونه بذار باشه تا جمع شه تنهاییهامون یه چیزی از توش درمیاد نمیاد؟"
***
+نمادین هم بخونید پیتزای مرغ و مخصوصش رو خوشحال میشم.
+م ح م ل! فی الواقع میشه که باشه محمل؟

صبح توی رادیو می گفت، بخشنده واقعی، چیزی رو که خودش نیاز نداره نمی بخشه، بلکه چیزی رو که بیشتر از تو بهش نیاز داره رو می بخشدِت.
دلگرم شدم. دِلُم گرم شد!
***
+راضی تَرَم بهم بگن بخشنده، تا که هنرمند حتی!
+یادت نره "اِنَّ مَعَ العُسر ِ یُسراً" رو، که خودت گفتی.
از همون دبستان که کودک بودم شروع شد. اول حمیدین، بعد فائزه والهام، بعد محدثه. یادمه همیشه سرِ اینکه من دوستِ کی باشم دعوا بود. خانم طباطبائی دائم زنگ تفریحا جمعمون میکرد و میگفت بچهها باید همه با هم دوست باشید. حنا مال یه نفرتون نیست. این مسخره بازی ها رو تموم کنید. فائزه و الهام منو از دست حمیدین پشت درخت قایم میکردن. حمیدین میرفت عین کیف و کفش منو میخرید. هر روز مامانمو میخواستن مدرسه! آخر، سال چهارم بود که آروم شد و محدثه و من، کمی آروم و به دور از بقیه با هم دوست شدیم. امام باز سال پنجم... الهه. یه سال از من کوچیکتر بود. دائم اما نامه و هدیه و... . من بچه بودم. واقعا و جدا هیچی توی مغزم نمیرفت و بیاد. پنجم احساس میکردم انقدر بزرگ هستم که باید به الهه چیزای خوب یاد بدم. اما یادم نیست که بالاخره چیزی ازم یاد گرفت یا نه.
رفتم راهنمایی. فرشته اضافه شد. الهه پررنگتر شد. سمانه. و بازم محدثه. و سارا. دعواهای من و محدثه که میگفت من میخوام فقط دوست من باشی. خیلیای دیگه که اسماشون یادم رفته. هانیه و مهسا. چقدر توی کلاس خوش میگذشت و بیرونش نه. تنها چیز پررنگی که یادمه این بود که تونستم به دوستیم با الهه جهت بدم. و به محدثه هم بفهمونم که نمیشه که تنها با یک نفر دوست بود. با فرشته و سارا به شدت رعد و برق دعوا کردم. با سمانه زیاد شوخی میکردیم.
دبیرستان هم رسید. همه چیز آروم شده بود و از اون جنجال افتاده بود. امام عملا فشارهایی که روم بود بیشتر شده بود. دیگه بزرگ شده بودیم و میفهمیدیم. آدما منطق خودشونو داشتن. حالا نسبت به همه اونایی که بهم علاقمند بودن احساس مسئولیت میکردم. علاوه بر آدمای مدرسه، دوستای دیگهای هم داشتم. آدمای دیگهای از دنیای مجازی و حقیقی و این شهر و اون شهر حتی، همین رابطه مرید و مرادی رو شروع کرده بودن. به معنای واقعی کلمه برای دونهدونهشون سنگ تموم گذاشتم. همیشه و هرلحظهای که نیاز بهم داشتن بودم. الحق تحملشون میکردم و یک کلمه هم نمیگفتم و تا الانم نگفتم. گاهی خسته شدم و فکر کردم دیگه بس-ه-.پس کِی به خودم برسم. اما نتونستم. وقتی میدیدم با یک کلمه ی من، ممکنه راهِ یک عمرشون تغییر کنه، وقتی میگفتن نمیتونستیم تصمیم بگیریم اگه نبودی، یا میگفت مثلا، توی تست خلاقیت پرسیدن از کی بیشترین تاثیر رو گرفتی و از این دست سوالا و من نوشتم حنا و خیلی حرفای دیگه، من چه جوری میتونستم حنا نباشم. بازم سنگ صبور و راهنمای راهشون موندم.
نه! مغرور نیستم که اینارو میگم. نه به مولا. که فقط خستهام و خسته و خسته. که توی تمام این سالها، تنها آرزوی من این بود که یک نفر هم باشه که حنای من باشه. تنها دعایی که همه عمرم یک سره کردم و ازت خواستم، همین یکی بود. و چند سال بعد اتفاقی که افتاد، حیرون شدم. که نتیجه دعاهام اینه خدا؟ وقتی نقش حنا بودنم تا توی خونه هم گسترش پیدا کرد و همه همه همه لحظههام وقف حتی یک قدم بالاتر رفتن دیگران بیشتری شد که مریدانه و احاطهام کرده بودند، شاید مدت زیادی نبود که شناخته بودمت. اما خوب بودی. من تصمیم نگرفتم. من ناخودآگاه دوستت داشتم و پنداشتم. بیشتر از این گفتن تکرار مکررات است. فقط من هم اذیتت کردم مثل همه آدمهایی که اذیتم کردند. بعدها خداروشکر میکردم از اینکه هستی. اعتراض هم داشتم. که چرا هیچ وقت نمیشود راجع به چیزهاییکه دوست دارم با تو بحث کنم. به هرحال اما حاضر نبودم از دستت بدهم. اما حالا که نمیدونم چی شد که به اینجا رسید. به اینکه بحث کنیم که اصلا دوست بودنمون درسته یا نادرست، به اینکه من این همه شرمنده ات باشم و نتونم از شرم هیچ حرفی بزنم. به اینکه مستأصلِ واقعی شدن رو تجربه کنم، به تو واگذار کردم این تصمیم رو. تصمیمِ چه جوری بودن ادامه این راه رو.
این وسط من فقط یه حرف دارم. که مولا... به پایه های عرش و به آسونهای پهن قسم، پریشونی سیزده ساله ام رو ناپریشون کن. با هر کسی و هر راهی که خودت بهتر میدونی. که من اهل معامله نیستم که بگم عوض اون همه آدما، این یه نفر. اما لااقل میدونم شما اهل درمونید. نه وعده و نسخه.
***
+نه فقط برای مولا و نه فقط برای تو، بلکه برای تکتک اونایی که غمتون خوردم و غمم نخوردید.
.jpg)
نگو این حرف رو، که الان و اینجا و با این وضع، نشدنی-ه- و باشه برای بعد.
یا که خیال نکن مشکل از تو نیست و "شرایط" اینطور خواسته.
می دونی -م- که این ها، تنها کاری که می کنه اینه که "ارزش کار تو رو بالا می بره."
بزرگ ترین هراس ما از این نیست که ناکاملیم، بلکه از این-ه- که قدرتی ورای هرگونه حسابی رو، صاحبیم!

خبرش برایم آمده بود. "امشب آسمان نورانی خواهد شد. رصد کنیمَش. قرارمان امشب، ٩آذر، همه با هم."
خوشحال شدم آن لحظه. دیدن آسمان و زیباییاش مرا ذوقزده میکند. به عکس اما، هیچوقت تنهایی دیدنش را دوست نداشتهام. در دفترم مینویسم "٩آذر، رصد آسمانِ شب، با یک همراه..." تا بلکه کسی را بیایم...
٩آذر میشود و اما هنوز کسی مرا همراه نشده. تصمیم میگیرم اینبار را تنها رصد کنم. میگفتند آخر، زیبایی امشب، تکرارناپذیر است!
رفتم. زیر آسمان پرستارۀ آن شب، خیال کردم چه دوستداشتنی است امشب، که این سحابیِ خوشبخت متولد خواهد شد. شاید قراری گذاشتم و همیشه رصدش کردم. که رفیق تنهاییام شود، مونس گاهگاهیام و همفکرِ فکرهای ناگفتنیام!
جبار متولد شد آن شب. بیشک آن شب استثنائی، اتفاق نبود که تنها آمدم رصدت جبار جان. که انصافا آنقدر خاص و همشکل فکرهایم هستی که این اتفاق، سالگرد و خوشباشی داشته باشد.
همۀ آرزوهای خوب تقدیمت، سحابیِ دوستداشتنیِ من!
***
+بگذر از اینکه، تو از من بزرگتری سحابی جان! که خب من نبودم وقتی تو متولد شدی. هاها!
+به قولش، آدمها به اندازۀ توسعه ای که پیدا میکنند، دنیا براشون تنگ میشه!
- همۀ شبها ای خدا، من آرزو کردم تو را. خواستم مرا، همچون هاجر و ابراهیم و اسماعیل، ببینی در این طاعت. خواستم این صحرا، مرا پذیرا شود و این ریگها، مرا میزبان باشند. از آنجا که لطف توراست و بیکرانگی نیز، اینک در عرفاتم، کوچکترین جزء این کرۀ خاکی، در بزرگترین زمین این عالم کائنی.
- قدم بر کوه رحمتمان بگذار و همراه شو.
- همۀ صبحها ای خدا، من عهد کردم تو را. که ممکن نیست بخوانی و اجابت نکنم. ممکن نیست ندای حسین-ع- در عرفات را از یاد ببرم. دور است یاریِ بیمقدار منی را، از بزرگمردی که به پیکار باطل میرود، دریغ دارم. مرا بخوان. در همان روز و در همان سرزمین. اینک در عرفاتم، پیمانشکنترین عضو این کرۀ خاکی، در وفادارترین زمین این عالم کائنی.
- دستت را بده و بالا بیا از کوه رحمتمان. نتیجه، عالمیان را فراگیر خواهد شد.. اما توشۀ تو، نتیجۀ توست، همراه شو.
- همۀ ظهرها ای خدا، من حسرت خوردم خود را. که خواندی و اجابت نکردم. که وفا کردی و بیوفایی نشانه رفتم. اینک دیگر در عرفات نیستم. پشیمانترین یارِ این کرۀ خاکی، با خطوط موازی پیشانی. حالا تنها میخواهمت، تنها فرصتی دیگر. "حق با تو بود و مسئولیت با من".
- قرارمان امروز بود. اما، همراه شو.
***
+زود-ه-. اما بخونیدش تا وقتش برسه. عرفه!
+تو ای بزرگ، من گذشتم از او. تو اما که عین عطا و بخششی چرا نمیبخشی...
+سطح سلیقۀ ادبی آدمها رو کی تعیین میکنه؟ نویسندهها؟! نه. ویرایشگرها!
+در کمدم رو باز میکنم و میبینم همۀ لباسام به "قرمز" گراییدن! این یه نشونه نیست آیا؟
صبوری میکنم
به رسمِ بیمانندهایی که عاشقشانم
تا بشکفند
این ریز ریز دانههای امید.
فقط لطفی کن و
...
بکارشان.
-شکر که دانه و آب مهیاست-
***
+گوینده و مخاطبش خودمم.
++میدانی اشکالش کجاست؟ اینکه بیملاحظه گوش می دهم و میخوانم و میبینم اما باملاحظه می گویم.
+++من مردهِ این انسانم. که حتی وقتی می گویی "هی! تو! با توام. کاری بکن." باز هم برمی گردد و دور و برش را نگاه می کند، که "حتما با من نیست!"
همین http://hannanehparvin.persianblog.ir/post/73/ فقط.
+ازونجایی که ما آدمها عادت نداریم "مردِ عمل" باشیم و عموما خودمونو مخاطبِ گفتهها نمیدونیم، بگم که، مخاطبم تویی، خودِ خودِ تو.
++چهارشنبه وقت دارم. شنبه هم. نگی وقت نداشتی! این از من.

استرس گرفتهام
از این طرف اتاق به آنطرف،
تند تند میدوم و
دستهایم را به هم میمالم.
دل توی دلم نیست.
زل زدهام به افق
تا اولین کسی باشم که رگههای تیرگی ِ غروب را میبیند.
سعی میکنم آرام باشم و مرتب و خوشصدا و متین...!
میخواهم اولین باشم برای تبریکت و عیدی گرفتن این بزرگ و بیمانند روز،
***
پیوست: اینبار دیگر همهچیز مهیاست که بیچون و چرا و حرف و حدیث، صاحبِ حاجتم کنی.
پیوست٢:"رئوف" را گوش کنید. "امامَم" را هم!
-یه مریض اورژانسی بود، که آقای دکتر زحمت کشیدن ما رو رسوندن.
-آها. بچهها همه سلام میرسونن. ما دیگه داشتیم میرفتیم سراغِ سفرهِ هفتسینِ خودمون.
-هفتسین؟
-سحابیها. میخوایم به سحابیِ جبار نگاه کنیم. میگن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی، آرزوت برآوُرده میشه. البته اینو دخترا میگن!
-حالا کجاست؟
-چی؟
-همین سحابیها که میگین...
-آها. اگه به سمت غرب نگاه کنید، سه تا ستاره پرنور میبینید که تو یه خطن، اون کمربندِ جباره. اگه بیشتر دقت کنید سه تا ستاره کمنورِ دیگه هم هستن که پایینتر از اونن. اون ستاره وسطی-ه- خود سحابی جباره. پیداش کردین؟
-بله.
-البته این فقط صورت فلکیشه ها. بیشتر سحابیها رو فقط با تلسکوپ میشه دید. جبار یه زایشگاه-ه-. ولی این سحابیِ اسکیمو هم خیلی دیدن داره. قشنگترین فبرستونی-ه- که تو عمرم دیدم!
-قبرستون؟!
-آره. سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستارههاست. همشون برمیگردن به همون جایی که ازش متولد شدن.
-مُ نمیدونِستُم ستارهها هم میمیرن...
-همشون میمیرن. خیلی از ستارههایی که ما الان داریم میبینیم، شاید میلیونها سال پیش مُردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونارو میبینیم!
-یعنی اِنقدر دورن؟!
-خیلی دور، خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن. اما اگه با کهکشانها مقایسه کنیم، تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم...
***
پیوست:راست میگی! شاید سالها پیش مُرده، اون چیزی که من الان توی تو دیدم، ستارهِ من!
میدونم میدونی،
که این امروز و فردا کردنها،
دستِ آخر
پشیمونیش ِ که میمونه.
پس بپرس.
بپرس،
تا بگمِت
اون قلممو، مال کدوم قوطیِ رنگه...
***
پیوست: دلم میخواد گدای آکاردئونزن باشم... دقیقا و بیکم و کاست، "گدای آکاردئونزن"!
پیوست٢: تو تاکسیِ تجریش-انقلاب وقتی چشمم رو از خواب، جلوی مؤسسهِ باستانشناسی باز میکنم و یادم میاد از نمایشگاه خوابم برده، حیرت میکنم! اما طولی نمیکشه که حسرت جای حیرت رو میگیره. که داشتم خواب اون بازیهایی که باید فرق دو تا تصویر رو پیدا میکردیم رو میدیدم... چند وقته نکردم از اون بازیها من؟!
ما یه سِری شایسته بودیم که اون مدرسه شده بود راهِ ما واسه درس خوندن. درست به همین منظور هم اسم خودشو گذاشت "راه شایستگان"! مدتها اونجا تلاش کرد آدمارو به یه سری اصول پایبند کنه. بعد از اون مدتِ مشخص، کوتاه اومد و دیگه فقط سعی کرد نشون بده که میخواد اون اصول هنوز باشه. اسمشو گذاشت "سیاست". ما خندیدیم. به "سیاستهای مدرسهِ ما" گفتنهاش. اما خودش تمامِ همتاش رو گذاشته بود رو تظاهر. تظاهر به "تعهد". از اون روزا به بعد، دیگه هیچکسی باورشون نکرد. این شد که کمکم ضدِ همون اصول بود که اونجا رایج میشد. نه! آدمای مراجعهکننده عوض نشدند. این اونا بودن که به اصلاح اصول رو به سُخره گرفته بودند. از اونجا رفتم. دیر. اما رفتم! تو این مدت خیال کردم اگه آدم از عقیدهاش کوتاه بیاد بازنده است. و اون یه بازنده بود و وضعش مسخره شدن. دیروز که تو دانشگاه سه تا دیگه از شایستهها رو دیدم و خبر سه تا دیگهاشون رو واسه سال دیگه شنیدم، و فهمیدم که عکاس شدن -میشن- گفتم چه نهضتی شده این نهضتِ "شایسته عکاسی"! چه میدونی که چرا انقدر خوشحالم! پس فردا که این نهضت به یه جایی رسید این خودِ بنده بودم آغازگرش!
اینجا هم.
***
پیوست: خوب شروع کرده بودن. خوب که میگم یعنی ده یازده سال پیش! آدمی که کوتاه بیاد اما، همینِش میشه.
پیوست٢: دشمن داشتن رو تا حالا تجربه نکرده بودم. الان احساس میکنم یه جماعتی به خونِ من تشنهاند!
پیوست٣: اصولا کارم تو زندگی "ادب از که آموختی" بوده...
این ناامیدی نیست
نارضایتی هم
ناکامی و ناراحتی هم حتی
این فقط یه غمِ بزرگه،
از اینکه نیستی و بیتو،
وضعم اینجوری و این رنگی شده...
***
پیوست: فرزندِ جانم! غریب کسی است، که همدم ندارد. <امام علی به امام حسن علیهماسلام>

سبز، اما سرخ...
تو هم از زمستان شروع کردی. برف ها که آب میشدند، دانه ریختی. تو هم از سپید شروع کردی. آبها که به خاک میرفتند، کاشتی. تو هم انتظارِ بهار و شکوفه هایش را کشیدی. تو هم همهِ زمستانش را دعا کردی که برویَد. تو بهار را دیدی. شکوفه اش را. شکوفههایش را. تو سبز ِ نو و تَروتازهِ بهار را بوئیدی. زورَق به آب انداختی. تو پرواز مرغان صبح را به فال نیک گرفتی و پارو تکاندی. بهاران بود و تو یادِ زمستان میکردی. که چه خوب که کاشتی و رویاندی. ابرهای عالم بر تو باریدند. تو دم برنیاوردی و بر تمام اشکها قایق راندی. فکر تابستان بودی، چنان که فکرِ بهاران. تو آفتابِ ظهر را هم چشیدی و بالیدی. اکنون مدتها بود میراندی. پارو از آب برکشیدی. شب رسیده بود. دست به آسمان بلند کردی و سپاسش،خواندی. شکوفههای سُرخَت درآمده بودند. سرخ شده بودند. تو شکوفه دادی. شکوفههای سرخ.
تو سبز بودی، ابرها باریدند، آفتاب تابید، پلی ساخته شد -ساختی- ،رنگین کمانی. تو سرخ شدی. سبز شدی و روئیدی. سبز، اما سرخ...
***
پیوست: چاپ شده در هفتهنامهِ فلان، ضمیمهِ روزنامهِ ایران، در شهرِ فلان، به تاریخِ فلان و با مدیریتِ فلان حتی! با عکسی از هادی آبیار.
پیوست: "در عصر ِ ما
خرد
به رهروی تنها میماند
مبهوت همهمهِ ماشینها
خیابانی از شب
رانندگانی از تبارِ شتاب
در مسابقهای پوچ
به سوی مقصدِ هیچ..."
طاهره صفارزاده - روشنگرانِ راه
پیوست٢: میتونیم دوستای خوبی -خوبتری- برای هم باشیم. ازونجایی میگم اینو، که نمیتونم بگمش! اما من قولشو بهت میدم بهنوش خان!
پیوست٣: خوب باشی... خوب بمونی.
تموم میشم...
تو یه ساعت سکوتِ طبیعت و عَرعَر ِ گه گاه ِ یه الاغ
تو زمین خوردن و پاره شدن لباسم لای ِ شاخه ِ درختَکچه ها
تو خطخطی شدن ِ بازوام و فروکردن ِ دستم تو شُرشُرِ یخِ آبِ روون
تو غصه خوردن واسه تابلوی شکستۀ سرِ جاده
تو چسبوندنِ عکسِ آدامسِ رو زمین رو پام
تو خریزه انداختن توی رود
تو خوردنِ آلبالو خشکه از رو درخت
تو "خانوم، خانوم" گفتن همزمان صد تا بچه دبستانی
تو دلتنگی واسه "تُی باکس" های قدیم،بستنی سالارای قدیمتر
تو الویههای توی استخر
تو چای شیرینِ افطار
تو خوشحالیِ باز شدنِ یه شعبه از اون نونواییها تو محلهمون
تو دست تکون دادن واسه کارگرا
تو لذت ِ خنکای پنجشنبه صبحا رو صورتم
تو همخونی با "دویدم و دویدم"
تو یادِ "کوه-برف"های خونهِ شُماره یک
تو ناراحتی ِ همش سه تا ستاره داشتنِ پنجره اتاقم
تو پای چپ درد
تو نی ِ هزارهِ افغانستان
آره، من غرق میشم و تموم.
من، خودمُ، میزنم، به اون راه...
***
پیوست: زِهی خیالِ باطل...